|
دایره مینا
|
||
|
زین دایره مینا خونین جگرم می ده / تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی |
ويژه نامه فردوسی با عنوان "پی افکندم از نظم کاخی بلند" توسط روزنامه خراسان و به دبیری اینجانب (علیرضا حیدری)در ۱۳۰ صفحه در همایش "شاهنامه و مردم " توسط دکتر محمد جعفر یاحقی رونمایی شد و از امروز روی دکه رفت .در پيشاني اين ويژه نامه فرازهايي از بيانات رهبري در تمجيد از فردوسي و زبان فارسي را مي خوانيد و در پي آن گفت وگوهايي با دکتر اصغرداد به (مدير گروه ادبيات فارسي دايرة المعارف بزرگ اسلامي)، دکتر ميرجلال الدين کزازي (استاد دانشگاه) ، دکتر حسن انوشه (سرپرست دانشنامه ادب فارسي)، دکتر فريدون جنيدي (رئيس بنياد نيشابور)، دکتر سجاد آيدنلو (استاد دانشگاه اروميه)، دکتر هرميداس باوند (استاد دانشگاه)، دکتر محمدجعفر ياحقي (عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسي و استاد دانشگاه علي معلم (رئيس فرهنگستان هنر) و ... به همراه مقالاتي از دکتر عزيزا... جويني (استاد دانشگاه تهران)، دکتر شاه منصور خواجه اف (نماينده تاجيکستان در اکو)، پروفسور اتيگين کوميسبايف (استاد دانشگاه الفارابي قزاقستان)، دکتر فرزاد قائمي (استاد دانشگاه مشهد) ، دکتر سهيلا قسيمي (استاد دانشگاه آزاد تهران)، پري صابري (کارگردان تئاتر) و ... به چاپ رسيده است. هم چنين مي توانيد مقالاتي درخصوص سهم ادبيات کودک در شاهنامه، غفلت سينما و تلويزيون از شاهکار فردوسي و شاهنامه در صحنه تئاتر، نقالي و ... را در اين ويژه نامه مطالعه کنيد. اين ويژه نامه از امروز در دکه هاي روزنامه فروشي در اختيار علاقه مندان قرار گرفته است.
فروردين ماه سال هشتاد و پنج نخستين سفر دکتر احمدي نژاد، رئيس جمهور به خراسان رضوي بود، آن روزها سفر همزمان شده بود با بيست و پنجم فروردين روز عطار جالب بود که رئيس جمهور روزي به نيشابور رفت که يادروز عطار بود و گمان مي رفت اين انتخاب حساب شده است تا فرصتي براي اداي احترام دولتيان به عطار باشد اما متاسفانه رئيس جمهور در آن روز نه تنها به آرامگاه عطار نرفت که در سخنراني عمومي هم نام و يادي از عطار و خيام نکرد. اين گلايه را البته همان زمان در يادداشتي که با عنوان «آقاي رئيس جمهور اي کاش» نوشتم بيان کردم. اگرچه رويکرد دولت درسال هاي بعد با برگزاري کنگره مولانا و رودکي و نيز حضور در يادروزهاي سعدي و حافظ تا حدودي به سمت توجه به مفاخر پيش رفت اما «فردوسي» همواره از يادها رفته بود.
در همان يادداشت «آقاي رئيس جمهور اي کاش» به طور مشخص و جدي از رئيس جمهور گلايه و انتقاد کرديم که چرا سفر به توس در فهرست برنامه هايش ديده نشده و سري از فردوسي نزد. آن هم در حالي که حدود ۱۰ سال پيش از آن مقام معظم رهبري سفري به توس داشتند و از وضع نامطلوب آن جا اظهار تاسف کرده بودند. قطعا آن روز انتظار مي رفت آقاي احمدي نژاد براي رفع اين دغدغه ها به توس سفري مي کرد بلکه مسئولاني را که در اين سال ها کوتاهي کرده اند به پاسخ مي گرفت. در آن يادداشت اين گونه نوشتم:
«جناب آقاي احمدي نژاد، آن چه «ايران» را بزرگ مي دارد، ميراث گرانسنگ و پرشکوه اين سرزمين است که با سفر به گوشه گوشه آن مي توان انبوهي از آن چه هويت ايراني و اسلامي ما را شکل مي دهد، يافت و ديد. در آن جا نوشتم که اي کاش سري هم به «توس» بزنيد. شهري که هويت ايراني، اسلامي، تاريخي، فرهنگي و ادبي را يکجا دارد. روزگاري گام هاي استوار و مبارک مردي از سلاله پيامبر اکرم(ص) بر سينه آن آهنگ ولايت نواخت و روزگاري ديگر بي شمار انديشمندان و مفاخري را در خود پرورد که هر يک از سرآمدان دانش و فرهنگ اين بوم و بر شده اند و بر تارک آن نام حکيم فردوسي مي درخشد که نياي من و شماست. شما که بارها گفته ايد «ايراني مي تواند» کاش سري به توس مي زديد تا باور کنيد فردوسي اين ايراني مرد بزرگ «توانست». کاري کرد کارستان، آن گاه که ايران را خطرها نشانه مي رفت، هويت ما را بازشناساند. «شاهنامه» او نامه شاهان نبود که نامه من و شماست. فردوسي اين تنها شاعر مسلم شيعي در شمار قله هاي شعر فارسي، در همان دوران به صراحت ايراني را توصيه کرد که: «اگر چشم داري به هر دو سراي / به نزد نبي و وصي گير جاي» کاش به توس مي رفتيد تا حالي از اين مرد بپرسيد و ساعتي پاي شکوه هاي او بنشينيد، بي گمان به شنيدنش مي ارزيد. شما مي دانيد حدود ۱۰ سال پيش مقام معظم رهبري سفري به توس داشتند و از احياي اين شهر سخن گفتند. در اين ساليان بارها بودجه هايي بيش و کم تخصيص داده شد اما نه آن چنان که شايسته و بايسته اين منطقه است تا جايي که تنها براي يک روز آن هم «يادروز فردوسي» رفتن به اين شهر کمي آزاردهنده است و عجيب اين که هنوز مردم اين شهر در «روز فردوسي» به خيال اين که وزير و وکيلي بدانجا مي آيد، تجمع مي کنند و از نبود گاز و بسياري مشکلات خود مي گويند. و خلاصه در آن چند سطر نوشته بودم در کنار اين همه شهرک اقتصادي و صنعتي، بياييد شما نخستين فرهنگ شهر ايراني را در اين منطقه بسازيد، مگر توس کمتر از «وايمار» آلمان است که به اعتبار گوته «فرهنگ شهر» اروپا شده است.
آن روز در پايان آن يادداشت که امروز خوانش دوباره اي از آن دارم به نکته ديگري هم اشاره کردم و نوشتم: توانايي در گرو دانايي است و ايراني زماني «مي تواند» که «بداند» و بخشي از اين دانستن، آگاهي داشتن از گذشته خود است. «خود»ي که «هويت» مي سازد. هويتي که باور مي آورد و باوري که هر کاري را «شدني» مي کند و من و ما وظيفه داريم اين آگاهي را به جامعه ارزاني داريم و لااقل با کارهاي نمادين حرمت بزرگانمان را پاس داريم. يکي از افتخارات امروز ما همين گذشته پرشکوه است و دانستن آن شرط حرکت به جلو، بياييم در کنار اين همه فعاليت هاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي، به پاس احترام به فرهنگ و ادب و ميراث معنوي خويش، کلامي برانيم و قلمي بدوانيم.
شگفت اين که امروز که آن يادداشت را دوباره مي خوانيم، گويي حکايت همين امروز است چرا که با گذشت اين همه سال هنوز آن چنان که انتظار مي رود اتفاق فوق العاده اي در توس نيفتاده است و فعاليت هاي عمراني و زيباسازي خيلي کوچک تر از آن چيزي است که بايد در شأن توس و فردوسي باشد. البته در سال هاي بعد يک اتفاق بد ديگري هم در حريم توس افتاد و آن نصب دکل هاي فشارقوي برق بود که هم ثبت جهاني آن را به تاخير انداخت و هم به تپه هاي تاريخي صدمه زد و هم به منظر و چشم انداز آرامگاه خدشه وارد کرد. در آذرماه همان سال هشتاد و پنج در مطلبي با عنوان «آقاي وزير! حرمت فردوسي را نگه داريم» از وزارت نيرو انتقاد کرديم که چرا به عنوان حلقه اي از مجموعه دولت نسبت به حريم تاريخي توس بي اعتنايي و به نصب دکل ها اقدام کرده است. روزهاي پس از چاپ اين مطلب دو نماينده مشهد در مجلس شوراي اسلامي به وزير نيرو تذکر دادند و قرار شد ماجرا رسيدگي شود.
در گفت وگويي که با معاون سازمان ميراث فرهنگي هم داشتيم از پيگيري حقوقي خبر داد و آنچه در اين سال ها روي داد فقط به وعده ها خلاصه شد و دکل ها هم چنان بر فراز حريم توس ماندند و اتفاقي نيفتاد.
و سرانجام پس از اين همه سال، قرار است رئيس جمهور براي بزرگداشت حکيم فردوسي فردا به توس برود. گرچه حضور ايشان در برنامه هاي گرامي داشت يادروز فردوسي بسيار مغتنم است اما اين سفر بايد فرصتي باشد براي توسعه توس و توجه جدي وضعيت پيراموني آرامگاه فردوسي. ماجراي توس چنان که اشارتي کرديم حتي پس از سفر مقام معظم رهبري که تاکنون ۱۶ سال از آن مي گذرد، چندان تغييري نکرده است و نهادها و سازمان هايي که پس از آن سفر قرار بود کارهايي بکنند موضوع را رها کرده و آن وضعيت به تعبير رهبر انقلاب «اسف انگيز» توس را واگذاشتند و مديران يکي پس از ديگري کارهاي واجب تري مي ديدند که احتمالا توس در شمار آن کارهاي واجب نبود. شما مي دانيد که بودجه هاي اندک نمي تواند چاره ساز باشد و بخش خصوصي را هم چندان ميدان نداده اند. به راستي اين سفر گرچه به مناسبت يادروز فردوسي است و صد البته ارزشمند و درخور ستايش اما اگر رهاوردي براي توسعه توس نداشته باشد صرفا به يک خبر و رويداد روزانه محدود و فراموش مي شود. بي گمان مجموعه بزرگ فرهنگي- تاريخي توس در پايتخت معنوي ايران يک فرصت ارزشمند گردشگري است که اگر به درستي مديريت شود و يک نگاه کلان فرهنگي- اقتصادي توسط دولت را پشت سر داشته باشد، مي تواند سرمايه عظيمي براي خراسان و مشهد باشد. ظرفيت گردشگري توس تنها به مجموعه آرامگاه خلاصه نمي شود، بافت تاريخي و وجود بيش از ۵۰۰ دانشمند هم چون خواجه نظام الملک توسي، خواجه نصيرالدين توسي، امام محمد غزالي توسي و شيخ توسي به اضافه صبغه ديني و معنوي آن به دليل انتساب تاريخي و سرزميني به حضرت رضا(ع) ازجمله ظرفيت هاي اين منطقه است. گذشته از اين شرايط نابه سامان مجموعه آرامگاه به لحاظ زيباسازي و بهداشت توجه جدي دولت را مي طلبد.
به ياد دارم در همان سفر نخست هيئت دولت به مشهد طرح هايي براي توسعه توس تصويب شد مثل آموزشگاه زبان و ادبيات فارسي، مجموعه ورزشي و چند طرح ديگر که هنوز از اجراي آن ها خبري نيست. قطعا توسعه توس همت بيشتر و جدي تري را مي طلبد.
اين خليج را فارس گفته اند، فارسي نوشته اند، فارسي خوانده اند و آن ها که سر و کارشان با حساب و کتاب است مي دانند که قصه، قصه قرن هاست و روزگاران و نيازي به اثبات ندارد که حتي جغرافي دانان و تاريخ نگاران غيرايراني هم از آن ياد کرده اند. اما اين خليج امروز يک نماد است براي ايراني ماندن ما. خليجي به پهناي حيثيت يک ملت. ملتي که از درازناي تاريخ سهمي دارد، سهمي بزرگ. سهمي که به عدد و رقم و متر و طول بسيار است و گسترده. امروز هم جغرافيايي دارد به اقليم عشق و هم ميراث دار تاريخ است در فرهنگ و تمدن جهان.ايران را عرض و طولي است که برفراز آن مردي برخاست از پاژ توس و کاخي بلند برافراشت که سر به آسمان آبي مي سايد و در اين هزاره اي که بر او گذشت ز باد و ز باران گزندي نيافت و در فرودين آن کرانه هاي آبي يک خليج، با نام شيرين «فارس» چشم نوازي مي کند.
ياوه مي بافند آن ها که نامي ديگر بر آن مي نهند. آب در هاون مي کوبند، آن ها که دست به «جعل»شان خوب است و معناي هويت را نمي فهمند. آن روز که آن مرد توسي گفت: «چو ايران نباشد تن من مباد» نيک مي دانست که ايران تني است واحد و يکپارچه که «فارسي» بودن نشان روشن اوست. زبان فارسي و واژه شيرين فارسي کران تا کران اين بوم و بر را مي زيبد و به مصداق «حب الوطن من الايمان» چه بسيار جان هاي عزيزي که در اين ساليان فدا و خون هاي گرانقدري که ريخته شد و در همين روزگار ما اگر نبود دفاع از اين کيان ايراني- اسلامي و پايداري بر سر شرف و عزت و پاسداري از خليج هميشه فارس، هشت سال پايمردي در دفتر تاريخ اين مردم ثبت نمي شد و چه زيبا سرود عبدالجبار کاکايي که:
اي مرز آب و آبي
بر سرزمين روشن مهتابي
فانوس ياد تو
در کيش و قشم و هرمز و هنگام
در کوچه هاي لارک و لاوان
در سنگلاخ تنب و ابوموسي
در خاطرات خارک
پيوسته روشن است
ما با تو اي خليج شقايق
خليج فارس
چون صخره هاي تو تا به ابد جاودانه ايم
بين ۷۰ تا ۸۰ سال سن داشت. اين را مي شد از سر و روي او فهميد. موهاي سپيد و چهره اي که گذر زمان را گواهي مي داد اما چنان قبراق و اميدوارانه قدم مي زد که جوان هاي بيست و چند ساله با حسرت نگاهش مي کردند.
باران تازه بند آمده بود و خنکاي يک غروب ارديبهشتي کمي به سردي مي زد ولي پيرمرد با يک تن پوش ساده و نازک و يک شلوار ورزشي هروله کنان راه مي رفت و گاهي هم کمي نرمش مي کرد. به نظر هر روز به پارک مي رود. چند روز او را در همين ساعت و در همان محدوده ديده بودم، يک مسير مشخص براي پياده روي و نرمش هاي ساده. آن روز بعد از نيم ساعتي پياده روي آمد و نشست روي نيمکت، کنار من.
يک سکوت نه چندان طولاني و سپس باز شدن سرصحبت. پيرمرد از اين هواي لطيف ارديبهشتي عجيب لذت مي برد در ۱۰ دقيقه اي که با هم گپ زديم فقط از بهار مي گفت و گل و سبزه و چمن و باران. نه از سياست گفت و نه از اقتصاد. فارغ از هر چيزي فقط به زيبايي هاي زندگي نگاه مي کرد. اميد مي داد و روشنايي ها را مي ديد. برخلاف برخي که وقتي کنارشان مي نشيني چنان مي نالند و مي غرند که گويي زندگي يک نقطه روشن ندارد، در کلام او جنسي از زمختي، تيرگي و غم و غصه نبود. آدم را ياد شعر سهراب مي انداخت که: «زندگي خالي نيست/ مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.»
ما که مثل فرخي و عنصري و حافظ و سعدي نيستيم که معني باغ و بستان و دشت و دمن و مرغزار را بفهميم و يا بام تا شام چشممان به گل و سنبل و زنبق و آلاله و نرگس بيفتد. سعدي که چنين بي اختيار مي گويد: «وقتي دل سودايي مي رفت به بستان ها/ بي خويشتنم کردي بوي گل و ريحان ها» براي ما چقدر مي تواند قابل درک باشد؟ وقتي شاعر آن همه جذب گل مي شود که خودش هم مي گويد: «عارفي کو که کند فهم زبان سوسن» حال و روز ما که روشن است! پس زمين تا آسمان ميان ما و آنها در فهم و درک و لذت بهار فاصله است. آن ها بهار را مي چشيدند و مي سرودند ولي ما صبح تا شب چشممان به در و ديوار و سنگ و سيمان و آهن است. گوشمان هم پر است از بوق و سر و صداي هزاران چهارچرخي که محاصره مان کرده است، پس چطور مي توانيم معناي اين شعر را بفهميم که «درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند» شما فکر مي کنيد وقتي ملک الشعراي بهار مي گويد: «به يک باره آمد سپاه بهار» چه تصويري از بهار دارد که از واژه «سپاه» استفاده مي کند. او چنان با تغيير فصل در اطراف زندگي اش روبه رو مي شود که گويي سپاهي هجوم آورده است اما از جنس سبزه و گل و باد و باران. با همه اين تفاوت هاي چندين فرسنگي ميان ما و آن ها اما اگر حساب و کتابي در کارمان باشد مي شود فرصتي را از اين شلوغي زندگي در اختيار گرفت و زد به در و دشت و همين کوه هاي اطراف. مي شود هم به قدر تشنگي از بهار و ارديبهشت اش لذت برد. لذت ارديبهشتي نعمتي است که از دست دادنش جبراني ندارد. دست کم مي توان صبحي، دم غروبي و يا آخر شبي به خصوص اگر از آسمان نمي هم زده باشد، رفت بيرون و نه آن چنان که سعدي را بي خويشتن مي کرد تا حدي که روحمان تازه شود، نفسي بکشيم. گاهي حتي يک پياده روي آخر شب يا بامدادان، زماني که سر و صداي اين چهارچرخ هاي لعنتي نباشد کفايت مي کند. همين که خنکاي ارديبهشتي را بچشيم و جاني تازه کنيم، خودش هم غنيمتي است وگرنه چشم برهم مي زنيم و مي بينيم بهار هم تمام شد و به قول باباطاهر:
گلان فصل بهاران هفته اي بي/زمان وصل ياران هفته اي بي
غنيمت دان وصال لاله رويان/که گل در لاله زاران هفته اي بي
«بايد دنبال شادي ها گشت چرا که غم ها خودشان ما را پيدا مي کنند» گرچه اين جمله نيچه را يک «ون» تر و تميز پشت شيشه با خطي خوش نوشته بود اما پشت نويسي خودروها يک سنت چند دهه اي است که بيشتر پشت اتوبوس ها، کاميون ها و به خصوص وانت بارها مي شود ديد و خواند. اين فرهنگ پشت نويسي خودروها از ديدگاه ادبيات عاميانه و فولکلور جايگاه تعريف شده و مشخصي دارد که هرکدام آنها بيانگر نگاه و نيازهاي بخشي از جامعه است. گاه اين اشعار و جملات آن چنان دلنشين و زيباست که رهگذران هم با آنها همذات پنداري مي کنند. بعضي از جمله ها نشان مي دهد که راننده بچه کدام شهر است مثل : داغت نبينم کاکو. گاهي هم نگاهي نقادانه دارد با يک درون مايه طنز مثل اين جمله که پشت يک وانت فکسني نوشته شده بود: «دست اندازهاي خيابان پيرم کرد» البته بيشتر نوشته ها که معمولا يک ضرب المثل، تک بيت، جمله اي مشهور و يا گاه عبارتي کاملا عاميانه، محاوره اي و کوچه بازاري است، نگاه عبرت آموز، اخلاقي و هشداردهنده دارد مثل اين چند نمونه: تند رفتن که نشد مردي/ عشق آن است که برگردي، خلاف، ارزش اشک مادر را ندارد، واسه فردا نگرانيم که فردا چه کنيم، خاک شو قبل از آنکه خاکت کنند، مادر پي روزي و اجل در پي ما، نيش دوست از نيش عقرب بدتر است و اين جمله قشنگ که يک نيسان آبي درب و داغون نوشته بود: اگر ايزد کند ياري/ چه بنز باشد چه اين گاري. يک جمله اعتراضي هم پشت يک اتوبوس ديدم که مي تواند يک جور نقد درون گفتماني باشد البته از نوع خودش: «همه از من مي ترسند من از نيسان آبي!» از نکته هاي عبرت آموز که بگذريم سوته دلي هاي عاشقانه و سوز و گدازهاي دلدادگي هم بخشي از مضمون اين نوشته هاست که گاه به يک دو بيتي از باباطاهر، فائز و يا دوبيتي هاي محلي و گويشي خلاصه مي شود و گاهي هم جمله هايي نغز مثل: مگه آدم بدا عاشق نمي شن؟ به عشق دلم هميشه ولم، يا کمي صريحتر: به جهنم که دوستم نداري!
تعابيري مذهبي و اعتقادي مثل «بيمه ابوالفضل» و يا عباراتي که اين اواخر به صورت مناسبتي و موقتي پشت شيشه خودروها نوشته مي شود هم بخشي از اين ماجراست که البته شايد نتوان اين نمونه ها را با آن نوع فرهنگ عامه که بيشتر به قشر خاصي تعلق دارد، مرتبط دانست. اگر بخواهيم از اين نمونه ها بنويسيم مثنوي هفتاد من کاغذ مي شود ولي از اين جمله نوستالژيک و رقت باري که پشت يک پيکان قديمي پير و فرتوت نوشته شده بود نمي توانم بگذرم که: «بوق نزن! سالار خسته است.»
روز اول بهار، روز جهانی شعر هم هست. برای ما ایرانی ها البته شعر و شاعری و آن هم در حال و هوای بهار و فضای گل و بلبلی، رنگ و بوی دیگری دارد. هر چند این روزها از همین تفأل زدنی به حافظ و احتمالا چند بیتی خواندن خیلی فراتر نمی رویم. شاعران هم خیلی شعرهایشان جان مایه بهاری ندارد، آن چنان که در شعر گذشتگان بود. طبیعی هم هست، شاعری که در میان دود و آهن و سیمان نشسته و نفس می کشد، واژه هایش هم خیلی بهاری نمی شود. اصلا بهار و جلوه های بهاری را نمی بیند که شعری برایش بگوید. فرخی و منوچهری و عنصری و عسجدی و بعدها حافظ و سعدی و مولانا روز و شب چشم شان به طبیعت گره می خورد و جانشان به نفس بهار زنده می شد ولی ما امروز در این فضاهای بسته شهری خیلی سخت است که معنای «پرنیان هفت رنگ» فرخی را بفهمیم و «باد فروردین بجنبید از میان مرغزار» منوچهری را. امروز وقتی می خوانیم که منوچهری گفته «ابر بهاری ز دور اسب برانگیخته» اصلا نمی توانیم تصور کنیم، چون مثل او دشت و دمن را ندیده ایم که به ذهنمان بنشیند. وقتی فرخی می گوید: «ارغوان بینی چو دست نیکوان پر دستبند» کجا می توانم پیدا کنم ارغوانی پر دستبند. دو- سه گلدان آپارتمانی و چندین و چند گل مصنوعی که دور و بر خانه مان می گذاریم کجا و این شعر حافظ که «تنور لاله چنان برفروخت باد بهار/ که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد». با این حال باز هم غنیمت است که نوروزی داریم و فصل بهاری و هنوز شعر و شاعری که می شود هم از گل گفت و هم گل گفت و گل شنید و هم دلمان را به باد بهار تازه كرد که به قول مولانا:
گفت پیغمبر به اصحاب کبار
رو مپوشانید از باد بهار
می رویم تا انشاءا... بعد از تعطیلات و باز دیداری دوباره...
هنوز تکليف مان با «چهارشنبه سوري» مشخص نيست. همين که به روزهاي پاياني سال مي رسيم در کنار حال و هواي استقبال از بهار و نوروز يک نگراني هم چنان ما را همراهي مي کند تا سه شنبه شب آخر سال را بگذرانيم و از فرداي آن روز با خاطري جمع از بهار بگوييم و نوروز و سفره هفت سين. رسانه ها مدام از اتفاقات بدي مي گويند که در چهارشنبه آخر سال مي افتد و گاه گاهي هم ديدگاه ها و نقطه نظرات موافقان و مخالفان را مي خوانيم. گاهي از ريشه همه چيز را منکر مي شويم و مدام از ناهنجاري هايي مي گوييم که چه به لحاظ فرهنگي و چه امنيتي گريبانگير ما مي شود و گاه مجبور مي شويم از آداب و شادي هاي «چهارشنبه سوري» بگوييم، اتفاقي که اين روزها در برنامه هاي تلويزيوني به خوبي ديده مي شود.
شبکه هاي مختلف سيما در گفت وگوهاي مردمي تفکيکي کاملا روشن بين شادي چهارشنبه سوري و جنبه هاي خرافي و رفتارهاي غلط آن قائل شدهاند و افرادي که سن و سالي از آنها رفته در اين گزارش ها تاکيد مي کنند که در گذشته در چهارشنبه سوري دور هم مي نشستيم، آجيل مشکل گشا مي خورديم و صله ارحام به جا مي آورديم و احتمالا با يک بوته کوچک آتش نمادي از روشني و صلح را در برابر ظلمت و تاريکي و جهل روشن مي کرديم و در مقابل افرادي از حوادثي مي گويند که در دهه هاي اخير به بهانه اين جشن اتفاق مي افتد. نکته مسلم اين است که آيين چهارشنبه سوري را نتوانستيم به خوبي مديريت کنيم و برخورد قهري با آن جواب نداد وچه خوب بود با تبيين آن از اين فرصت هم به عنوان مقدمه اي براي نوروز- چنان که گذشتگان ما چنين مي کردند- بهره بگيريم و بر شادي هاي آستانه نوروز بيفزاييم.درست شبيه اتفاقي که براي «سيزده بدر» افتاد که با تغيير نام آن به روز طبيعت آن را به رسميت شناختيم اما در موضوع نحوست آن سکوت کرديم. متاسفانه در خصوص «چهارشنبه سوري» که از قضا آداب زيبا و شادمانه اي براي آن تعريف شده است بد عمل کرديم به گونه اي که هرسال هزينه هاي زيادي براي گذر از آن ميدهيم. درحالي که اسلام نيز جنبههاي خرافي و شرکآلود آيينها را منع کرده است تبيين درست اين مناسبت مي توانست به شکل طبيعي جنبه هاي درست و نادرست آن را مشخص کند اگرچه آيين چهارشنبه سوري از منظر تاريخي هم چنان محل بحث و اختلاف است. برخي منابع، کهن و باستاني بودن آن را منکر مي شوند و معتقدند اين آيين در شمار آيين هاي ايراني نبوده است چرا که در گاه شمار ايراني «هفته» نداشتيم که روزي از هفته به عنوان چهارشنبه سوري تعيين شده باشد اما برخي ديگر از منابع از جشن «سوري» ياد مي کنند که در گذشته بوده و احتمال دارد همين جشن بعدها به چهارشنبه آخر سال اختصاص يافته باشد. از طرف ديگر برخي آداب اين جشن به صورت کاملا طبيعي در خيلي مناطق حذف شده است. به هر حال اي کاش با آداب و رسوم اجتماعي، سنت ها و آيين ها به گونه اي عمل کنيم که با گذشت زمان و بالارفتن آگاهي اجتماعي جنبه هاي خرافي آن حذف شود و آداب پسنديده آن باقي بماند چرا که آيين هاي سنتي و ملي بخشي از هويت جمعي و تاريخي ايران است.
چشمانت
قاب نگاهم را کامل می کند
وقتی قرار است
دیوار
مارا به هم برساند
اتفاقی که سحرگاه دوشنبه -به وقت ایران- افتاد، اتفاقی نیست که بتوان به سادگی از آن گذشت. کسب جایزه اسکار فارغ از تمام ملاحظات افتخاری برای ایران و سینمای ایران است، ایرانی که به تعبیر فرهادی از «دریچه باشکوه فرهنگ» سخن می گوید. چرا که تمدن ایرانی و اسلامی به او آموخته است که همواره بر مدار خرد و خردورزی و نیکی و مهربانی حرکت کند و نشان روشن این خردورزی و مهربانی غنای فرهنگی و تمدنی است. هزاره های پرشکوهی که بر این سرزمین گذشته است و جلوه های بارز فرهنگی آن پیام روشن مردمی است که صلح و معنویت و اخلاق را به بشریت هدیه داده است و در این رهگذر هیچ گاه نه به خشونت گراییده و نه به ذلت تن داده است. از سوی دیگر موفقیت بزرگ دریافت جایزه اسکار برگی است درخشان در شمار بی شمار موفقیت های علمی و فرهنگی و دستاوردهای انقلاب که در سایه موهبت استقلال به دست آمده است.ملتی که باور دارد «توانا بود هر که دانا بود»، دانایی خود را به کار بسته تا توانایی خویش را نشان دهد و این توانایی که در تمام عرصه های علمی خودنمایی می کند، در عرصه فرهنگ و به ویژه سینما نیز به روشنی به چشم می آید. سینمای ایران در طول بیش از سه دهه همواره با موفقیت های زیادی در عرصه جهانی همراه بوده است و تنها میدان جا مانده، اسکار بود که فرهادی هوشمندانه بر آن پای گذاشت و خلاقیت و توانایی ایرانی را تا قله سینمای جهان کشاند. از این رو نگاه کردن به این موفقیت باید به دور از هرگونه تعصبات فقط به پاسداشت فرهنگ و ایران معطوف شود. چه موافق فرهادی باشیم چه نه، چه اسکار و جشنواره های جهانی را بپذیریم و چه نه، آنچه اهمیت دارد افتخاری است که در عرصه جهانی مهم تلقی می شود و جهانیان برای آن شأنی فرهنگی و هنری قائلند و می تواند فرصتی باشد برای اثبات وجه فرهنگی ما که از خاستگاه دیرینه تمدن ایرانی و هویت دینی و اسلامی ریشه می گیرد و همان گونه که سال هاست نام مفاخر ما همچون مولانا در ذهن و زبان جهانیان به بزرگی یاد می شود، افتخار کسب اسکار هم می تواند تداوم این سلسله پرافتخار فرهنگی و تمدنی باشد که امروز با زبان سینما ارائه می شود.
دیروز مولانا، حافظ و سعدی ما با زبان شعر از معنویت و اخلاق و انسانیت سخن گفتند تا جایی که کلام شیرین سعدی شعار سردر سازمان ملل می شود و شعر مولانا بر جان جهانیان می نشیند و امروز سینمای ایران پرچمدار این هویت ایرانی و اسلامی است تا نام ایران همواره جاودانه بماند
گمان نمي کنم شهر و دياري باشد که محافل و جلسه هاي شعر نداشته باشد به ويژه در شهرهايي که سابقه اي در شعر و ادب دارند يکي از اتفاقات مهم فرهنگي آنها همين محافل شعري است. معمولا در اين جلسه ها شاعران شعري مي خوانند و گاه نقدي مي شود که صد البته خود در ارتقاي شعر کشور موثر است.از اين جلسه هاي مستمر و هفتگي که بگذريم همايش ها و شب هاي شعر ديگري هم هست که چه به مناسبت و چه بي مناسبت فرصت ديگري فراهم مي کند تا شاعران دور هم بنشينند و باز هم شعرهاي همديگر را بشنوند که البته در اين گونه همايش ها ديگر از نقد و بررسي خبري نيست و نبايد هم باشد چون شکل کار متفاوت از جلسه هاي هفتگي و کارگاهي است.نکته جالب اين جاست که بيشتر اين همايش هاي شعر مناسبتي است و طبيعي است که بايد اشعاري که خوانده مي شود يا مرتبط با همان مناسبت باشد و يا دست کم موضوع آزاد داشته باشد.
حال گاهي قصه عوض مي شود. بعضي از شاعران که حاضران هميشگي اين گونه همايش ها هستند و به طور معمول مجري هم از آنان براي شعرخواني دعوت مي کند، اشعاري را مي خوانند که در فلان جلسه و بهمان همايش هم خوانده اند و اين شنونده است که ناگزير است براي چندمين بار آن را بشنود! اصلا نمي دانم وقتي شاعري براي يک مناسبت شعري ندارد چرا بايد براي شعرخواني پشت تريبون برود، لااقل يک شعر آزاد آن هم تازه و داغ بخواند، نه شعرهاي تکراري. گاهي هم اتفاق بدتري مي افتد و مثلا براي شب تولد پيامبر (ص) يک شعر عاشورايي مي خواندو قس عليهذا. بگذاريد يک نکته ديگر هم به آخر اين مطلب اضافه کنم که چندان بي ربط با اصل ماجرا نيست.گاهي شاعراني ميهمان به اين همايش ها دعوت مي شوند که متاسفانه به اصرار برخي مجبور مي شوند اشعار کهنه و قديمي و تکراري را بخوانند، اگرچه معمولا خود همين شاعران براي خواندن چند باره آن اکراه دارند و مقاومت مي کنند اما اصرارها آنها را تسليم مي کند. نمونه اش شعر «بايد برادران زنم را عوض کنم» از ناصر فيض است که در جشنواره شعر فجر مشهد، شاعرش مجبور شد بخواند. نمونه هاي ديگر در جشنواره ها و همايش هاي مشابه بارها تکرار شده است و حال نکته آخر اين که بياييم عادت کنيم در همايش ها و جلسه ها و جشنواره هاي شعر، اگر شعر تازه اي داريم، بخوانيم و صد البته به مناسبت تا کساني که حرمت مي گذارند و به اين مجالس مي آيند دست خالي برنگردند و لااقل چند شعر تازه و جديد شنيده باشند... همين.
ششمين دوره جشنواره بين المللي شعر فجر امروز بسته مي شود. در يکي- دو هفته گذشته در همين ستون نگاهي به شيوه برگزاري اين جشنواره داشتم و ضمن انتقاد، پيشنهادهايي نيز ضميمه آن شد. اما گلايه هاي دبير اجرايي اين جشنواره در جشنواره استاني شعر فجر مشهد از رسانه ها که چرا همانند فيلم فجر به شعر فجر بها نمي دهند، پاسخ هايي دارد که ناگزيريم فقط به اشارتي بسنده کنيم و تفصيل آن را به فرصت هاي ديگر بسپاريم. البته در همان جلسه نظافت و فيض -مجريان مراسم- هر کدام به اين سخنان واکنش نشان دادند و اينجانب نيز در حدي که فرصت بود با ايشان دلايل اين کم توجهي به شعر فجر را گوشزد کردم اما به واقع به نظر مي رسد اصل مقايسه جشنواره شعر فجر با فيلم فجر کاملا قياس مع الفارق است. جشنواره فیلم فجر با تجربه اي بيش از ۳ دهه ،عرصه حضور تمامي اهالي سينما با هر نحله فکري و طيف سينمايي است ، در حالي که اين اتفاق هنوز در جشنواره شعر فجر نيفتاده است و جز دوره اول که زنده ياد اخوان ثالث جزو برگزيدگان شعر بود، در دوره هاي بعدي اتفاق مشابهي نيفتاد. از طرفي در جشنواره فيلم فجر به دليل حضور افکار و افراد مختلف، امکان تعاطي و تضارب آرا وجود دارد و اين خود فرصتي فراهم مي آورد تا از دل اين تفاوت ها بحث هاي قابل ارائه براي رسانه ها پديدار شود. حتما دبير اجرايي جشنواره شعر فجر مي داند که جشنواره فيلم و تئاتر، زمان عرضه توليدات يکساله سينما و تئاتر است و پس از جشنواره به خوبي مي توان برآيند يک سال سينما و تئاتر را بررسي کرد، در حالي که پس از جشنواره شعر فجر هيچ ابزار و امکاني براي نقد و تحليل شعر يکساله کشور به دست نمي آيد. چرا که در واقع جشنواره هاي استاني و تهراني شعر فجر بيشتر يک عرصه براي شعرخواني شاعران است که متاسفانه بيش از نيمي از اشعار هم تاريخ گذشته است و نمي توان از مجموع اشعار خوانده شده به برآيند يکساله شعر کشور رسيد. بنابراين به نظر مي رسد اشکال بيش از آن که به رسانه ها برگردد به سياستگذاري هاي جشنواره شعر فجر برمي گردد که هنوز به يک تعريف هدف دار دست نيافته است. جشنواره شعر فجر در هر سال بايد پرونده يک سال شعر انقلاب و کشور را آشکارا کند تا امکان پژوهش هاي ادبي از دل همين جشنواره فراهم شود.بي گمان در جشنواره شعر فجر همانند فيلم فجر بايد به منتقدان هم ميدان داد تا وارد عرصه شوند و نحله هاي شعري کشور فرصت عرض اندام پيدا کنند و اتفاقا از دل همين بحث هاست که مي توان به جريان هاي مختلف شعري نشان داد که شعر انقلاب به چنان پختگي رسيده است که بتواند در قد و قواره يک سبک شعري رخ نمايد.به هر حال پيش شرط رسانه اي شدن جشنواره شعر فجر به نوع سياستگذاري ها و شکل و اجراي آن بر مي گردد که اميد است در سال هاي آينده بررسي شود.
تدوين شناخت نامه و هستي شناسي شعر انقلاب يکي از پيشنهادهايي بود که در نشست اخير شاعران با استاد شفيعي کدکني مطرح شد. قطعا اين پيشنهاد استاد که البته تاکيد و توصيه شده بود بايد به دور از غرض ورزي هاي حاشيه اي باشد و صرفا شعر مدنظر قرار گيرد. گرچه يکي ديگر از توصيه هاي ايشان پرهيز از جشنواره هاي متعدد شعر بود اما قطعا جشنواره شعر فجر مي تواند يک استثنا باشد اگر بتواند به يک منشور اصولي و سياست گذاري مشخصي دست يابد و اهدافي چون تدوين شناخت نامه و هستي شناسي شعر انقلاب را دنبال کند.
هرچند برخي مخالف مقايسه جشنواره شعر فجر با جشنواره هاي ديگر فجر به خصوص جشنواره فيلم اند و معتقدند هيچ گاه نمي توان جذابيت، هيجان و شوري را که در جشنواره فيلم وجود دارد ، براي شعر فجر هم انتظار داشت اما صاحب اين قلم معتقد است اين روند جشنواره شعر فجر هم چندان نمي تواند تاثيرگذار باشد. به طور قطع برگزاري ، نزديک به يک ماهه جشنواره که بيشتر شبيه شب هاي شعر در استان ها برگزار مي شود و در نهايت برتري هايي براي آيين پاياني انتخاب مي شوند، خيلي جريان ساز نخواهد بود. بنابراين طبيعي است جشنواره اي با اسم و رسم و عنوان مثل شعر فجر بايد تفاوت هاي جدي با ديگر جشنواره هاي هفتگي و موضوعي و يا شب هاي شعر داشته باشد.از اين رو ابتدا اين جشنواره بايد سياستگذاري مشخص، هدف دار و منطبق با سند چشم انداز داشته باشد تا شعر که به تعبير رهبر انقلاب «ثروت ملي» به شمار مي آيد بتواند مسير روشني را طي کند.شايد پيشنهاد دکتر شفيعي کدکني براي تدوين شناخت نامه و هستي شناسي شعر انقلاب يکي از اين سياستگذاري هايي است که در دل جشنواره فجر قابل تحقق است و اين اتفاق ها نمي افتد مگر اين که در تعريف اوليه برگزاري جشنواره شعر فجر به يک جمع بندي مبنايي برسيم و حوزه پژوهش را هم به اين عرصه وارد کنيم تا پس از برگزاري هر دوره جشنواره يک اثر ارزشمند و ماندگار که برآيند شعر انقلاب است ارائه و چاپ شود. چرا که پژوهش در حوزه شعر انقلاب که ريشه هاي آن را مي توان در قبل از پيروزي جست وجو کرد و به ويژه در سال هاي پس از انقلاب با تحولي که در حوزه زباني، محتوا و سبک شعر ايجاد شده است نمايه روشن و درخشاني به دست مي آيد که مي تواند نشاني از رونق حوزه شعر در اين ساليان باشد.سالياني که به تعبير دکتر کدکني دست کم هزار شاعر را تربيت کرده است که شعرشان برخوردار از ارزش هاي ادبي است. البته نکات ديگري هم درخصوص جشنواره شعر فجر قابل بحث است که فرصت و مجالي ديگر مي طلبد.
استاد محمدرضا شفيعي کدکني غنيمتي ارزمند براي ادبيات روزگار ماست. اين استاد که افتخار بوم و بر ادب خيز خراسان است، امروز از سرمايه هاي شعر و ادب ايران، خراسان و مشهد به شمار مي آيد. اين نکته اي است که هر صاحب ذوقي که دستي در شعر و ادب دارد به آن گواهي مي دهد. چند روز پيش جمعي از شاعران کشور به ديدار او رفتند و ساعتي از محضر استاد بهره ها بردند. در اين ديدار نکاتي ارزشمند بر زبان استاد جاري شد که اتفاقا با توجه به اين که در حال وهواي دهه انقلاب قرار داريم، مي زيبد دوباره آنها را بازخواني کنيم تا در فرصت هايي ديگر به تفصيل به آنها بپردازيم، چرا که ارائه اين مسائل از زبان دکتر شفيعي کدکني که خود از نظريه پردازان صاحب عنوان حوزه شعر و ادبيات است، نبايد در قالب يک خبر محدود شود و بحث و بررسي آنها راهبردي هدفمند براي شعر امروز خواهد بود. در اين نوشتار به طور خلاصه نکاتي را که توسط ايشان مطرح شد برجسته مي کنيم تا از توجه و دغدغه هاي استاد نسبت به شعر امروز و انقلاب بيشتر آگاه شويم؛
- پيشنهاد تدوين شناخت نامه و هستي شناسي شعر انقلاب
- ظهور چهره هاي درخشاني در شعر انقلاب هم چون زنده ياد قيصر امين پور
- خواندني بودن معدل شعر انقلاب
- وجود بيش از هزار شاعر جدي در شعر امروز انقلاب که هيچ سابقه اي ادبي در قبل از انقلاب نداشته اند.
- مبنا قراردادن شعر در تدوين شناخت نامه و پرهيز از دشمني ها و مسائل فرعي
- رشد سواد ادبي نسبت به گذشته
-وجود نوعي کم سليقگي در شعر امروز
- نقش مهم رسانه ها در ترويج شعر و ادب
- ضرورت پرهيز روزنامه ها از چاپ اشعار ضعيف
- جلوگيري از انتشار آثار ضعيف به عنوان مجموعه هاي شعر
- خطر پايين آمدن سطح سليقه مردم در صورتي که شعر دست کم گرفته شود
- اجتناب از پخش متن هاي ضعيف به عنوان شعر از صدا و سيما
- پرهيز از برگزاري جشنواره هاي متعدد و بي حاصل شعر - توجه به کيفيت به جاي نگاه به کميت - ضرورت آراسته بودن شاعران و پرهيز از شلختگي ظاهري که برخي شاعران دارند
بعضی از بخش های خبری، آن هم به صورت گذرا فقط اشاره ای کردند که لاریجانی، رئیس مجلس، در سفر به ترکیه، به قونیه هم رفته و آرامگاه مولانای بزرگ را زیارت کرده است نمی دانم چرا هنوز شم فرهنگی صدا و سیما خوب کار نمی کند. به راستی دیدار از قونیه و آرامگاه مولانا مگر کم از دیدار با فلان مسئول و بهمان وزیر و وکیل دارد؟ چرا صدا و سیما اولویت های آخرش فرهنگ و ادب و هنر است؟ چرا نمی تواند باور کند در روزگاری که مفاخر ما به راحتی و سادگی دست به دست می شود و خاطرخواه پیدا می کند، دیدار رئیس مجلس ما می تواند قوت قلبی برای مردم باشد که باور کنند مولانا آنقدر مهم است، آنقدر بزرگ است که رئیس مجلس در سفری سیاسی - اقتصادی به ترکیه، از آن نمی گذرد و حاضر نیست بدون زیارت مولانا به کشورش برگردد؟ چرا اصلا هیچ تصویری از سفر ایشان به قونیه پخش نشد. سیاست و اقتصاد آنقدر سایه سنگین خود را بر سر فرهنگ انداخته است که به این سادگی ها رها نمی کند. درحالی که برای ما که صبغه و سابقه فرهنگی تاریخی و تمدنی زیادی داریم، پررنگ کردن مسائل فرهنگی در سفر مقامات می تواند ارزشی حداقل برابر با مسائل سیاسی و اقتصادی داشته باشد. «فرهنگ» برای ما یک فرصت و یک سرمایه غنی است که در کنار مناسبات سیاسی و اقتصادی حائز اهمیت است. متاسفانه حتی خبرگزاری ها هم در پوشش این ماجرا کوتاهی کردند. ای کاش مسئولان رده اول کشور و سران سه قوه وقتی سفرهایی به دیگر کشورها می کنند، ظرفیت و توانمندی های فرهنگی، ادبی و هنری ایران را از یاد نبرند و صدا و سیما هم در رویکردی فرهنگی چنان که زیبنده اوست، این گونه اخبار را برجسته تر از گذشته نشان دهد و بازگو کند. مطمئنا جای دوری نمی رود
چندي پيش نوشتم جاي يک شبکه ويژه ادبيات در تلويزيون ما خالي است. دو - سه روز قبل نيز محمدحسين جعفريان در گفت وگو با يک خبرگزاري گفته بود: شعر هم به يک «نود» و يا «هفت» نياز دارد. اتفاقا در ديداري که با هم داشتيم اين بحث مطرح شد و او هم چنان معتقد بود: «نود» شعر مي تواند يک برنامه قوي و جنجالي شود. البته من خيلي موافق نبودم و نيستم. چون تجربه «هفت» سينمايي نشان داد، فاصله ورزش با سينما وشعر از زمين تا آسمان است. نه «جيراني»، «فردوسي پور» مي شود و نه «هفت» مي تواند مثل «نود» به زاويه هاي مختلف حوزه سينما سرک بکشد. اگر هم هرازگاهي «هفت» به چشم آمده است، يا اتفاقي و خارج از کنترل بوده و يا پاي موضوعي داغ مثل انحلال خانه سينما به برنامه باز شده است که باز هم نه به دليل مديريت مجري آن چنان که در «نود» سراغ داريم، بلکه به دليل گفته هايي است که کارشناسان و يا تماس گيرندگان آن به صورت غيرمنتظره بيان مي کنند. «هفت» جدا از اين جنجال هاي غيرقابل پيش بيني، يک برنامه ساده و خبري بيش نيست به ويژه با وجود يک منتقدي که سرقفلي برنامه هم به نام او زده شده است. اگرچه ترديدي نيست که به هر حال بودنش بهتر از نبودنش است اما آن تصوري که «هفت» مي خواهد مشابه «نود» باشد، اشتباه بود. حوزه شعر و ادبيات به مراتب پيچيده تر از سينماست. در «نود» تمرکز برنامه به ورزش است و حاشيه هاي آن هم همه ورزشي است، اگر مباحث مالي و غيره هم مطرح مي شود، باز رنگ و لعاب ورزشي آن بيشتر خودنمايي مي کند اما اين ماجراها در حوزه شعر و هنر متفاوت است. به نظر مي رسد قبل از اين که به فکر «نود» شعري باشيم بايد جايگاه و اهميت شعر و ادبيات براي رسانه تلويزيون روشن شود. امروزه اخبار و رويدادهاي ادبي حتي اگر خبري در حد برگزاري همايش هاي بزرگ ادبي و حتي با حضور مقامات بلندپايه و تعداد زياد مهمانان خارجي باشد، باز هم اولويت هاي آخر بخش هاي خبري است، آن هم اگر شانس داشته باشد و در خبرهاي کوتاه بيايد وگرنه گاه مشمول همين لطف هم نمي شود. بنابراين اول مديران سيما گوشه چشمي به ادبيات و شعر نشان بدهند بعد برويم سراغ مابقي قضايا
صف شلوغ بود و سرما همه را در خود فرو برده بود. گويي فرسنگ ها با هم فاصله داريم و هيچ وجه مشترکي بين ما نبود تا کلامي با هم بگوييم. گاهي نگاهي دزدانه مي کرديم و هيچ نمي گفتيم. ساکت و خاموش، فقط منتظر بوديم، نانوا، پولمان را بگيرد و ناني بستانيم. يکي مي رفت و ديگري به صف اضافه مي شد تا اين که پيرمردي با قدي بلند و البته کمي خميده، عصازنان از آن سوي خيابان رد شد و خود را به صف نانوايي رساند. از همان دور که مي آمد چهره گشاده اش به دل مي نشست. وقتي رسيد سکوت و سرما را شکست. با لهجه غليظ مشهدي حاضران را خطاب قرار مي داد و سخني از روي ملاحت و شيريني مي گفت. گرماي کلام پيرمرد يخ ها را آب کرد. لبخند نرم نرمک بر لبان همه نشست و نگاه ها به هم گره خورد. کم کم گل از گل ها شکفت. فاصله ها کوچک تر شد و وجه اشتراک ما پيدا. پيرمرد به ما فهماند که ما انسانيم، هم شهري و احتمالا همسايه. تازه معلوم شد که خيلي حرف براي گفتن داريم حتي در سوز سرما و صف طولاني نان. خنده چهره ها را زيباترکرد. جوان اخمويي که با چهره عبوس و رويي ترش در صف بود هم در برابر شوخي هاي پيرمرد تسليم شد و خنديد، حتي بلندتر از بقيه. گفت وگوها آغاز شد و بي هيچ ترتيب و آدابي مي گفتند از هرچه دل تنگشان مي خواست. کودکي که در حسرت يک هم سخن و هم بازي بود هم شادمانه در چشمان پيرمرد مي نگريست تا شادي کودکانه اش در آن سرماي سوزان فسرده نشود. پيرمرد فقط يک نان مي خواست، زود نوبتش رسيد. پس از خوش و بشي گرم با نانوا و شاطر، نانش را گرفت، با همه خداحافظي کرد و عصازنان از ما دور شد و خنده و گفت وگو هم چنان ادامه يافت
آن ها که ستون «درنگ» را در روزنامه خراسان دنبال مي کنند به ياد دارند که چندي پيش از وضعيت توس و آرامگاه فردوسي گلايه کرديم و نوشتيم اصلا از خير احياي توس بگذريم. چند روز بعد اتفاق جالبي افتاد. رئيس سازمان ميراث فرهنگي قدم رنجه فرمودند و چند ساعتي از وقت خود را براي بازديد از توس اختصاص دادند. در آن بازديد دستورات مهمي صادر شد و وعده هاي شعف انگيزي داده شد. بي درنگ «درنگ»ي نوشتيم و کلي اميدوار شديم که ظاهرا قرار است روزگار توس و آرامگاه فردوسي بر مدار مراد بچرخد و بالاخره مرهمي بر زخم هايش زده شود. طرح ها هم انصافا جالب بود از نصب تنديس مشاهير در جاده فردوسي بگيريد تا ايجاد پاتوق فرهنگي ايرانيان در آرامگاه فردوسي و تغيير جاي دکل ها و تشکيل دبيرخانه روز فردوسي و خلاصه اين که آبادي توس و آرامگاه آبروي ما مشهدي هاست. اما افسوس که رياست ايشان ديري نپاييد و هنوز عمارتي نونساخته، رفت و منزل به ديگري پرداخت.آن آقاي رئيس با آن همه وعده هاي رنگارنگ و خوب جايش را به اين آقاي رئيس داد و از آن جا که مديريت در کشور ما بيشتر با خواست و سليقه مديران معنا پيدا مي کند، حال بايد ديد اين آقاي رئيس به تصميم هاي آن آقاي رئيس وفادار مي ماند و يا باز هم اين ترجيع بند وعده و وعيدها هم چنان بايد تکرار شود و هنوز هم بايد منتظر بمانيم روزي رستمي پيدا شود و گره از کار فرو بسته اين توس و آرامگاه بگشايد. گرچه پيشداوري نمي کنيم، ولي ته دلمان يک حسي مي گويد بايد برگرديم سرخط.
|
|